تبليغاتX
سوتک
قالب وبلاگ

سوتک
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش...

از هر طرف كه رو كني آرامش را مي بيني؛ گويي آرامش در همين صحن هاي شلوغ و دروازه هاي طلايي جا خوش كرده و معناي خود را يافته است. معنايي پايان ناپذير كه هر لحظه به عمق آن افزوده مي شود.

حتي اينجا گريه ها از سر شوق است نه لبريز از دلي درمانده كه آخرين اميد خود را به خانه حضرت دوست آورده؛ گويي اشك ها هم در جوي آرامش جاري اند.

به قولي؛ وقتي اينجا مي آيي ديگر خبري از غصه ها نيست انگار صاحبخانه آنها را از دوش تو بر مي دارد و پشت دروازه هاي خانه اش از ديدگان تو درجايي پنهان مي كند و حالاست كه تو يكپارچه طالب مي شوي در طلب يار؛ مستانه گرد خود مي چرخي و سرخوش از همه تهي ها مستي. تهي از هر چه تو را وابسته به اين دنيا مي كند و دنياي تو را درگير مشكلات.

اينجا همه چيز رهايي است؛ حتي آن كه خود را به پنجره فولاد بسته نيز آزاد است چرا كه نيازهايش را به او داده و خود را تهي ساخته؛ گيرم كه منتظر باشد باز هم توفيري نيست.

بو بكش؛ بوي يار نيست بوي دلدار است؛ دلداري كه تو را مجنون خود ساخته و هر دم تو را نفير مي كند. ديگر چه واهمه اي داري وقتي كه دل را بدست دلدار دادي؛ تو در اين حريم فقط مجنون باش و دلدادگي كن؛ به وقتش تو را فرامي خواند و شيدايي آغاز مي شود.

كودك شو در اين صحن ها در اين حياط ادواري، زيرگنبدهاي فيروزه اي؛ روي سنگ فرش هاي سفيد؛ راه برو و سرت را رو به آسمان كن؛ حتي اگر دلت خواست صورتت را با آب حوض هاي فيروزه اي خنك كن؛ بگذار پاك شوي از تعلقات اين دنيا؛ اينجا حرف حرف دل است؛ نگاهها و عقلانيت را فراموش كن.

اينجا حتي نيازي به دعا نيست دلت را با صداي تمناي زائران در گوش دلدار بخوان؛ تو فقط نگاه شو؛ خيره شو در آينه هاي بي پايان، در گلدسته هاي گوهرشاد در يك كاسه آب زلال صحن طلا.

يا رضا؛ من هربار كه به حريم تو آمدم اين بودم اما اين بار فرقي با دفعات قبل داشت؛ شرح دلدادگي هايي بود كه شرمگين تقديمت كردم. باشد كه مورد قبول و رضايتت واقع شود.

[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ ] [ فهیمه سادات طباطبایی ]
مي گويند خاك سرد است؛ به سرماي دست هاي دختري بي پناه؛ آنقدر سرد كه فراموشي مي آورد، تبديل به آلزايمر مي شود؛ سرد به اندازه اي كه تو را غرق كار روزانه مي كند، تو را به امتداد زندگي برمي گرداند، به آمدن و رفتن روزها، اصلا تو را به آغوش روزمرگي مي كشاند. اما براي من هنوز هم نبودن تو داغ داغ است، به داغي تشتي از آفتاب كه از بام دل افتاده باشد و در اعماق قلب، تو را بسوزاند.

بابا! بگذار براي تو ساده تر حرف بزنم، به سادگي دختري كه دلش هواي پدر مي كند، بابا مي خواهد؛

 "هنوز هم وقتي كسي زنگ خانه را دوبار پشت سر هم مي زند فكر مي كنم كه آمدي و خسته از راه منتظري كه كسي زودتر در را برايت باز كند تا تو خستگيت را در پناه خانه التيام بخشي؛ هنوز هم لباس هايت روي چوبه جالباسي جا خوش كرده و من گاه گداري يكي از آنها را مي پوشم و مي شويم و اتو مي زنم. هنوز هم كمد وسايل هايت، دفتر و حساب كتابهايت را نگاه مي كنم، تقويمي كه 28 روز از آن بيشتر پر نشده بود و جاي انگشت هاي روغن خورده تو روي آن هست؛ انگار روزها هم حسرت تو را مي كشند.

باورت نمي شود، برخي شب ها ناخودآگاه نگران آمدنت هستم؛ زنگ مي زنم به گوشي موبايلت، اما تو جواب نمي دهي، عصباني مي شوم از اينكه چرا هيچ وقت صداي گوشيت را نمي شنوي...نمي گويي ما در خانه نگران تو هستيم و بعد يادم مي افتد كه....

و بعد بغض راه گلويم را مي بندد، روحم را در چنگال خود قبضه مي كند و اندوه مي نشيند روي قلبم؛ ذهنم در جست و جوي خاطره اي با توست و دلم در بهتي بي پايان غوطه ور مي شود؛ دست و پا مي زند؛ هيچ ناجي نمي تواند اين دل غرق شده را نجات دهد...

                                

        

تصور لحظه هاي آخر که بر تو چه گذشت، دل مشغولی هایت برای كارهاي نيمه تمام، نگراني هايت براي زندگي براي ما كه مانديم و در نهايت انبوهي از خاطرات تلخ و شيرين، سخت و نشاط آور، سالهاي صعب العبور زندگي پيش چشمان ترم تجسم مي شود؛ روز شيرين كنكور كه تو نگران تر از من بودي و تا مدرسه راهي ام كردي و پشت در منتظرم ماندي، روزهايي كه دغدغه كارم را داشتي و نصيحت كه مراقب باشم، روزهايي كه از غصه ضعيف شدن چشمانم به مادر غر مي زدي، روزهايي كه از چادر سر كردن برايم مي گفتي از حسناتش از مزايايش و...و حتي روزهاي بد كه من در حق پدر جفا كردم بي احترامي كردم كوتاهي كردم و به اينجا كه مي رسم مرور گذشته سخت تر است و جان فرساتر...و شكايت از خدا كه چرا فرصت جبران اين بدي ها را برای من نگذاشت.

حتي تصور روزهاي پيري تو را مي كنم؛ آن وقت كه در خانه پدري جمع مي شديم و خيالمان راحت بود كه كسي در قوم و خويش با هم قهر نيست، همه با هم خوبند و از بدي هاي هم مي گذرند؛ ما در كانون تو مي چرخيم و تو ما را پرو بال مي دهي و....

و

و

و

و

و اينجاست كه اندوهي بخشي از وجودم را كه نه...همه وجودم را مي گيرد. اندوهي كه در گردبادي تمام نشدني آرام نمي گيرد....

بابا! اندوهت را؛ غم نبودنت را؛ گرماي جان فرساي رفتنت را به جان مي خرم...هيچ وقت اينها را از من نگير...اندوهت را مي پرستم...من به همين اندوه هم راضي ام؛ از من دور نشو...."


برچسب‌ها: بابا
[ یکشنبه 27 فروردین1391 ] [ ] [ فهیمه سادات طباطبایی ]
پیرزن نور چشم ما بود

سیمین دانشور را از دوران نوجوانی شناختم؛ از همان کتاب ادبیات اول دبیرستان که بخش هایی از داستان سووشون در آن آمده بود. آنجا که مردان و زنان ده از سوگ سیاوش بر سر خود خاک می پاشیدند و پیرزن مویه کنان برای جوان سربریده گریه می کرد. همین چند پاراگراف متن درسی من را به سمت او کشاند. کتاب را چند روز بعد خریدم و پس از آن بود که به سیمین علاقه مند شدم. سیمین یوسف و زری.

بعد از آن هم بدون هیچ پرس و جویی خودم بدنبال سیمین رفتم؛ کتاب " به کی سلام کنم" و " ساربان سرگردان"، " آتش خاموش" و "انتخاب" را از او خواندم؛ به کتاب شوهرم جلال که رسیدم، سیمین را بیش از هر زمان دیگری دوست داشتم.

شاید از میان کتابهای سیمین دانشور، در بین همین چند کتاب و دو سه مورد ترجمه ای همچون "سرباز شکلاتی" از "برناد شاو" که از او خواندم، "شوهرم جلال" که جزوه ای دانشگاهی بوده را از همه بیشتر دوست داشتم. سیمین در این یادداشت کوتاه، جلال را به عنوان یک همسر و یک نویسنده به خوبی به تصویر کشیده و پاسخ بسیاری از پرسش ها و حرفهای ناجوانمردانه را درباره روابط خود با جلال می دهد.

هنوز هم خواندن  آشنایی اش با جلال برای من جذاب است، هنوز هم توصیفاتش از کار و تلاش های جلال برای نوشتن و نویسندگی ناب است، آنجا که می گوید جلال ساعت ها کنار پیرمرد روستایی در قهوه خانه چای می خورد، یا هنگام آبیاری با آنها همکلام می شود یا ارتباط جلال با پدرش یا با شاگردانش و حتی جلال پس از غربزدگی برای من تازگی دارد.

سیمین ساعت هایی که جلال می نویسد و می نویسد و دود سیگار اتاقش را پر کرده به یاد می آورد و روز مرگ جلال را آن طور به تصویر می کشد که یک زن دلسوخته داغ از دست رفتن شوهر جوانش را ناله می زند. بدون هیچ کم و کاستی و بدون هیچ خجالتی از خواننده روشنفکر ماب.

سیمین را خودم بدون هیچ نقد و تفسیری و با همین کتابها شناختم؛ هیچ گاه تضادش را با جلال باور نکردم؛ هیچ گاه تهمت های ریز و درشتی را که بر او روا میداشتند را نپذیرفتم.

سال 1386 را خوب به خاطر دارم؛ همان روز که  با برخی از دوستان بعد از کلی تلاش و التماس به خانه اش رفتیم و تنها چند دقیقه ای مهمان خانه اش بودیم؛ وقتی از جلال آل احمد از او پرسیدیم تنها به عکسی که از او روبرویش بود نگاه کرد و هیچ نگفت.

پیرزن دیگر حال و حوصله هیچ کس را نداشت و تنهایی اش را با کتابهایش سر می کرد. سالهای دراز دور از جلال و البته دور از زندگی، او را فرسوده کرده بود. اما هر چه بود پیرزن نور چشم ما بود.


برچسب‌ها: سیمین دانشور
[ جمعه 19 اسفند1390 ] [ ] [ فهیمه سادات طباطبایی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

چه فرقی می کند؟یک نویسنده آماتور یک دانشجو یک خبرنگار یک منتقد اجتماعی یک دختر معمولی...که گهگاهی سوتکش را بر می دارد و برای دوستانش آهنگی را می نوازد. بعضی موقع ها این نوا بردل می نشیند بعضی وقتها دردناک است و بعضی موقعها دلخراش و حتی مضحک...مهم این است که سوتکم را با هیچ ساز دیگری عوض نمی کنم!
اینهم سایه خود واقعی من است. همان دختر جسوری که بتازگی گمش کردم
امکانات وب