وجدان درد خبرنگاری
خبرنگار که می شوی باید قید خیلی از چیزها را بزنی....در خانه قید یک زندگی آرام و بی دغدغه، در جامعه قید بی خیالی و بی تفاوتی در محل کار قید پشت میز نشینی در دانشگاه قید بی رگ بودن و....
خبرنگار واقعی چشمهایش کنجکاو است و گوشهایش تیز، پاهایش دائم در حرکت است و ذهنش وراژ...
شب و روز ندارد خبرنگار واقعی....دائم ذهنش سوژه می سازد و سرچ می کند میان وقایع، از کنار هیچ چیز بی تفاوت رد نمی شود و وجدانش دائم درد می کند.
پای خبرنگار واقعی به جاهایی باز می شود که افراد عادی جرات رفتن ندارند و در مکانهایی حضور پیدا می کنند که احدی نرفته است.
ذهن خبرنگار واقعی تحلیل گر است، بین دیده هایش، اطلاعات عمومی اش و دانسته های تخصصی اش.
خبرنگار واقعی آنقدر کتاب خوانده که در گزارشها و خبرهایش لبریز می شود کلمات لغات واژه ها.
خبرنگار واقعی شب و روز ندارد با درد مردم مریض می شود و با شادی مردم شاد...
خبرنگار واقعی داریم؟ نداریم؟ نمی دانم....

چه فرقی می کند؟یک نویسنده آماتور یک دانشجو یک خبرنگار یک منتقد اجتماعی یک دختر معمولی...که گهگاهی سوتکش را بر می دارد و برای دوستانش آهنگی را می نوازد. بعضی موقع ها این نوا بردل می نشیند بعضی وقتها دردناک است و بعضی موقعها دلخراش و حتی مضحک...مهم این است که سوتکم را با هیچ ساز دیگری عوض نمی کنم!