تورم دروغ!

 براساس اعلام بانک مرکزی عالم هستی، میزان تورم دروغ و دورویی طی سالهای اخیر رشد دو رقمی داشته و فرشته نکیر و منکر توانایی مهار آن را ندارد!

همچنین براساس اعلام مقامات لشکری و کشوری، مسئول اصلی این تورم بالا کسی جز مستکبر ظالم و مستعمر جهانی، شیطان نیست که همواره سر دشمنی با انسان داشته و دارد.

پ.ن: این شبها دائم خواب گرگهایی را می بینم که با همدستی شغالی به تحریریه خبرگزاریمان در مهر حمله می کند.

رفتن یا ماندن مهندس پرویز اسماعیلی را از خبرگزاری مهر از نگاهی دیگر در اینجا بخوانید.

اکراه!

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است.

کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید،‌ نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

و گر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون،

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم،

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟!

پ.ن: امروز بزرگداشت حضرت حافظ رحمه الله است و هوای پاییزی هم برایش در تهران خوب دمید.مه و خورشید فلک همه با هم. بنده و ایشان چند روز پیش در یک عمل انجام شده و فضایی کاملا ناخواسته بعد از هشت ماه دوری با هم روبرو شدیم و آشتی کردیم! و جالب تر اینکه ایشان به بنده فرمودند که" در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد/عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد" بقیه اش رو هم نمی نویسم که همین یک بیت پر طمطراق و طناز ما را بس! روزت مبارک جناب حافظ.

*پاییز امسال دیشب برای اولین بار خودنمایی کرد وقتی قطرهای باران با نوک انگشت های ظریفشان، آرام پشت شیشه اتاقم ضرباهنگ گرفته بودند! 

*شعر بالا هم از مهدی اخوان ثالث است.

قطعنامه 504

بنده اعتراف می کنم به دیدن عده ای عناصر خام که قصد کودتای غافلگیری و براندازی فردی خاص و ویژه را داشتند.

بنده اعتراف می کنم به دیدن مارمولکی با زبان دراز و دختری با هفت متر قد زیر زمین که با یکدیگر در کویر پهناور لوت قدم می زدند و هر سرابی را آب می دیدند.

بنده اعتراف می کنم به دیدن پیرزنی که نه تنها از تاکسی خالی نمی ترسید بلکه سوارBMW می شد و بستنی قیفی با اسکوپ فرانسه می خورد.

بنده اعتراف می کنم به بازدید از یک خیابان دو طرفه که عده ای دست از پا درازتر در آن قدم می زدند و سماغ می مکیدند.

بنده اعتراف می کنم به دیدن مشفقی که مغرض نبود و شیفته ای که درد نداشت اما حضرت شمسی از کنار آن رد شد و او را دردمند کرد و به حال خود رها کرد و رفت بدون طبیب و بدون راه

بنده اعتراف می کنم به دیدن چند خانم محترمه که در راه بازگشت از خیابان مولوی لچک سفید از پارچه های چیت وطنی به سر داشتند و پرچمهای سفیدی را حمل می کردند در حالیکه لب و لوچه هایشان آویزان بود و سرهایشان به نشانه تسلیم پایین!

جناب قاضی مدظلله العالی این اعتراف بنده بود از یک شکست سنگین و خواهان آنم که برای جلوگیری از شکستهای بیشتر قطعنامه 504 را هر چه سریعتر صادر کنید گیریم که دل عده ای خون شود.

آستانه صبر!

 همه چیز در عرض چند ثانیه اتفاق می افتد، انگار که دیگر حتی دقیقه ای برای عصبانی شدن مردم این شهر نیاز نیست.

ترافیک وسط چهارراه مثل یک شطرنج نامرتب قفل شده و تنها یک مهره امکان حرکت دارد اما حرکت رو به عقب. او هم لج کرده و ماندن را به برگشت ترجیح می دهد.

راننده مقابلش پیاده می شود و کمتر از چند ثانیه با قفل فرمان دهانش پر از خون است و کمتر از چند صدم ثانیه دهان طرف مقابل را با همان پرخون می کند.

دیگر هر چه هست صدای جیغ زن راننده  و فحش و فریاد آن دو و آدمهای متعجبی که این معرکه را نگاه می کنند.

صدای خرد شدن آستانه صبر و تحمل آدم ها را زیر دندنه های صنعت به وضوح می شنوم وقتی قفل فرمان دندان مرد را شکاند!