بنده اعتراف می کنم به دیدن عده ای عناصر خام که قصد کودتای غافلگیری و براندازی فردی خاص و ویژه را داشتند.
بنده اعتراف می کنم به دیدن مارمولکی با زبان دراز و دختری با هفت متر قد زیر زمین که با یکدیگر در کویر پهناور لوت قدم می زدند و هر سرابی را آب می دیدند.
بنده اعتراف می کنم به دیدن پیرزنی که نه تنها از تاکسی خالی نمی ترسید بلکه سوارBMW می شد و بستنی قیفی با اسکوپ فرانسه می خورد.
بنده اعتراف می کنم به بازدید از یک خیابان دو طرفه که عده ای دست از پا درازتر در آن قدم می زدند و سماغ می مکیدند.
بنده اعتراف می کنم به دیدن مشفقی که مغرض نبود و شیفته ای که درد نداشت اما حضرت شمسی از کنار آن رد شد و او را دردمند کرد و به حال خود رها کرد و رفت بدون طبیب و بدون راه
بنده اعتراف می کنم به دیدن چند خانم محترمه که در راه بازگشت از خیابان مولوی لچک سفید از پارچه های چیت وطنی به سر داشتند و پرچمهای سفیدی را حمل می کردند در حالیکه لب و لوچه هایشان آویزان بود و سرهایشان به نشانه تسلیم پایین!
جناب قاضی مدظلله العالی این اعتراف بنده بود از یک شکست سنگین و خواهان آنم که برای جلوگیری از شکستهای بیشتر قطعنامه 504 را هر چه سریعتر صادر کنید گیریم که دل عده ای خون شود.