قطعنامه 504
بنده اعتراف می کنم به دیدن عده ای عناصر خام که قصد کودتای غافلگیری و براندازی فردی خاص و ویژه را داشتند.
بنده اعتراف می کنم به دیدن مارمولکی با زبان دراز و دختری با هفت متر قد زیر زمین که با یکدیگر در کویر پهناور لوت قدم می زدند و هر سرابی را آب می دیدند.
بنده اعتراف می کنم به دیدن پیرزنی که نه تنها از تاکسی خالی نمی ترسید بلکه سوارBMW می شد و بستنی قیفی با اسکوپ فرانسه می خورد.
بنده اعتراف می کنم به بازدید از یک خیابان دو طرفه که عده ای دست از پا درازتر در آن قدم می زدند و سماغ می مکیدند.
بنده اعتراف می کنم به دیدن مشفقی که مغرض نبود و شیفته ای که درد نداشت اما حضرت شمسی از کنار آن رد شد و او را دردمند کرد و به حال خود رها کرد و رفت بدون طبیب و بدون راه
بنده اعتراف می کنم به دیدن چند خانم محترمه که در راه بازگشت از خیابان مولوی لچک سفید از پارچه های چیت وطنی به سر داشتند و پرچمهای سفیدی را حمل می کردند در حالیکه لب و لوچه هایشان آویزان بود و سرهایشان به نشانه تسلیم پایین!
جناب قاضی مدظلله العالی این اعتراف بنده بود از یک شکست سنگین و خواهان آنم که برای جلوگیری از شکستهای بیشتر قطعنامه 504 را هر چه سریعتر صادر کنید گیریم که دل عده ای خون شود.
چه فرقی می کند؟یک نویسنده آماتور یک دانشجو یک خبرنگار یک منتقد اجتماعی یک دختر معمولی...که گهگاهی سوتکش را بر می دارد و برای دوستانش آهنگی را می نوازد. بعضی موقع ها این نوا بردل می نشیند بعضی وقتها دردناک است و بعضی موقعها دلخراش و حتی مضحک...مهم این است که سوتکم را با هیچ ساز دیگری عوض نمی کنم!