دور ناخن هایم دائم پوست پوست می شود، هرچقدر پوستهای شیاری برآمده را می کنم باز از گوشه ای پوست اضافه بلند می شود. علتش را می دانم. مایع دستشویی. اما باز هم هربار دستم را با همان می شویم!

هروقت کتابهای فلسفی را که می خوانم، بعد از چند صفحه از نفهمی های خودم و عمر به باد رفته، تا چند ساعت دچار افسردگی مزمن و یاس شدید می شوم اما باز هم هر شب چند صفحه فلسفه می خوانم.

این فروشگاه سوپر مارکت نزدیک خانه مان هیچ وقت بستنی چهار فصل میوه ای ندارد، فروشنده بارها به من گفته که چون خریداران از این بستنی استقبال نمی کنند، دیگر از این نوع بستنی نمی آوریم و من این را می دانم اما هربار می روم یخچال بستنی ها را با دقت واکاوی می کنم تا بستنی چهار فصل میوه ای پیدا کنم.

همراه با غذا ترشی که می خورم، معده ام اسید ترشح می کند، بعد به شدت می سوزد و احساس ضعف شدید می کنم. این را می دانم اما هربار با غذایم ترشی می خورم.

این پیچ سر خیابانمان، دید راننده ها را به خطا می برد و هر بار که من از سر آن گذر می کنم، نزدیک است یک ماشین با من تصادف کند. این را می دانم اما اصرار دارم که این پیچ را حتما به شکل عرضی رد کنم

و

.

.

.

نمی دونم چرا وقتی می دونیم بعضی از کارها به ضررمونه و هیچ خیری که ندارد هیچ، سراسر شر هم هست، باز هم تکرارش می کنیم. با چه کسی غیر از خودمون لجبازی می کنیم؟