زین پس نه بهار را جشن می گیرم نه به نظاره سبز شدن درختان می نشینم. بوته های گل محمدی هر چقدر هم که می خواهند شکوفه دهند و نسیم خنک تا می تواند بوزد. بهار بی تو برای من یعنی خزان. خزانی که تو بی محابا و بی خداحافظی از آن رفتی و مرا با کوهی از نبودنت تنها گذاشتی.

زین پس به ماه هم نگاه نخواهم کرد. ماهی که هنگام رفتنت کامل شده بود و در آسمان می درخشید و به ستاره ها روشنایی می داد و به زندگی در سیاهی شب امید می بخشید. امیدی که حالا برای من...

دیگر به جای خالی ات هم نگاه نخواهم کرد. به جانمازی که بر آن نماز اقامه می کردی و به قرآنی که هر روز سحر با آن خدا را صدا می زدی! حالا دو جمعه است که دیگر کسی در خانه ندبه نمی خواند و اشک در چشمانش حلقه نمی زند وقتی به این جا می رسد که این القاتل بدم المقتول بکربلاء 

حالا تو بیرون از دروازه های این شهر آرام بر خاکی خفته ای که برای من تبدیل به تله ای از غم شده، غمی که دیگران تنها مرا در برابرش به صبوری دعوت می کنند و دیدن مادر که آرام برای تو زمزمه می کند و می گرید و چین پیری بر صورتش نشسته مرا داغتر!

این روزها تنها به این فکر می کنم که سهم تو از زندگی چه بود که این گونه آرام از کنار آن گذشتی و سلام خورشید را بی پاسخ گذاشتی؟

این روزها فقط دلتنگ توام! دلتنگ نگاه خسته ای که تنها محبت را برایمان معنا می کرد و دستانی که روزی حلال را برایمان به ارمغان می آورد. دلتنگ توام بابا...

* از همه دوستان و همکاران عزیزم که این روزها سنگ صبورم بودید و تنهایم نگذاشتید ممنونم.