دلتنگ توام
زین پس به ماه هم نگاه نخواهم کرد. ماهی که هنگام رفتنت کامل شده بود و در آسمان می درخشید و به ستاره ها روشنایی می داد و به زندگی در سیاهی شب امید می بخشید. امیدی که حالا برای من...
دیگر به جای خالی ات هم نگاه نخواهم کرد. به جانمازی که بر آن نماز اقامه می کردی و به قرآنی که هر روز سحر با آن خدا را صدا می زدی! حالا دو جمعه است که دیگر کسی در خانه ندبه نمی خواند و اشک در چشمانش حلقه نمی زند وقتی به این جا می رسد که این القاتل بدم المقتول بکربلاء
حالا تو بیرون از دروازه های این شهر آرام بر خاکی خفته ای که برای من تبدیل به تله ای از غم شده، غمی که دیگران تنها مرا در برابرش به صبوری دعوت می کنند و دیدن مادر که آرام برای تو زمزمه می کند و می گرید و چین پیری بر صورتش نشسته مرا داغتر!
این روزها تنها به این فکر می کنم که سهم تو از زندگی چه بود که این گونه آرام از کنار آن گذشتی و سلام خورشید را بی پاسخ گذاشتی؟
این روزها فقط دلتنگ توام! دلتنگ نگاه خسته ای که تنها محبت را برایمان معنا می کرد و دستانی که روزی حلال را برایمان به ارمغان می آورد. دلتنگ توام بابا...
* از همه دوستان و همکاران عزیزم که این روزها سنگ صبورم بودید و تنهایم نگذاشتید ممنونم.
چه فرقی می کند؟یک نویسنده آماتور یک دانشجو یک خبرنگار یک منتقد اجتماعی یک دختر معمولی...که گهگاهی سوتکش را بر می دارد و برای دوستانش آهنگی را می نوازد. بعضی موقع ها این نوا بردل می نشیند بعضی وقتها دردناک است و بعضی موقعها دلخراش و حتی مضحک...مهم این است که سوتکم را با هیچ ساز دیگری عوض نمی کنم!