دلم تنگیده...
برای روزهای شلوغ کاری که می ماندم کدام خبر را اول بزنم کدام را دوم، این برنامه را بروم یا آن یکی؟ گزارشهایی که باید روی خط می رفت تا نسوزد و...
برای شبهایی که تا موقع خواب دنبال تیتر خوب برای گزارشم بودم و تا ساعت 10 شب مصاحبه می گرفتم.
دلم تنگ شده برای بچه هایی که دائم با هم یکی به دو می کردیم سر هر مسئله ای و هر روز یک نفر را سوژه که بخندیم و شاد باشیم.
برای زینب، مهناز، صدرا محقق، علی جلائیان و.... جواد حیدریان که همیشه و به تنهایی بار رمانتیک سرویس را یدک می کشید و قصه سازی خوبی برای طنز روزمان بود.
برای جریمه صبحانه که بهانه دیرآمدنمان بود و حرص سرویس بغلی را در می آورد که چرا اینقدر اینها شادند و مثل ما سربازان چک اسلواکی مثل اسب بخار در ثانیه کار نمی کنند.
برای گزارش ها و خبرهایی که وقتی می رفت روی خبرگزاری مثل بمب می ترکید و صدای جماعتی از مسئولان خفته را بلند می کرد که ای داد چه کردیم و نفهمیدیم.
دلم برای یک هیاهو، یک خبر ناب که هیجان خونم را بالا ببرد تنگ شده، از خبرهایی که تو چنته هیچ خبرنگاری نیست و تو فقط فقط خودت کشف کردی و اختصاصی را زدی تنگ پیشانی اش تا ثابت کنی تو نامبر وان حوزه خبری ات هستی..
دلم حتی برای چرخ آقای اسحاقی که چند وقتی است صدای گوشخراشش توی تحریریه نمی پیچد هم تنگ شده، همان که موقع مصاحبه وقتی روی زمین می کشید نمی فهمیدی طرف پشت خط چه گفت و تو چه نوشتی...
یکی هست حرفهای من را بفهمد؟؟؟؟؟من دلم برای روزهای آبی مان تنگ شده...
چه فرقی می کند؟یک نویسنده آماتور یک دانشجو یک خبرنگار یک منتقد اجتماعی یک دختر معمولی...که گهگاهی سوتکش را بر می دارد و برای دوستانش آهنگی را می نوازد. بعضی موقع ها این نوا بردل می نشیند بعضی وقتها دردناک است و بعضی موقعها دلخراش و حتی مضحک...مهم این است که سوتکم را با هیچ ساز دیگری عوض نمی کنم!