با چرخ میوه می فروختند. کاسبی شان هم بد نبود، کنار کارگری در ساختمان منبع درآمد خوبی برایشان بود، رهگذرها در عرض سه تا چهار ساعت همه بارشان را می خریدند، دیروز ماموران شهرداری آمدند. همه هندوانه هایشان را توی وانت ریختند و بردند.

وقتی مامور شهرداری هنداونه ها را زیر بغل می زد، اشک در چشمان جوانک لاغر حلقه زده بود و با غرور به او نگاه می کرد. همه سرمایه شان بار وانت شد و رفت، به همین سادگی....