اندوه کار!
با چرخ میوه می فروختند. کاسبی شان هم بد نبود، کنار کارگری در ساختمان منبع درآمد خوبی برایشان بود، رهگذرها در عرض سه تا چهار ساعت همه بارشان را می خریدند، دیروز ماموران شهرداری آمدند. همه هندوانه هایشان را توی وانت ریختند و بردند.
وقتی مامور شهرداری هنداونه ها را زیر بغل می زد، اشک در چشمان جوانک لاغر حلقه زده بود و با غرور به او نگاه می کرد. همه سرمایه شان بار وانت شد و رفت، به همین سادگی....
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۰ ساعت توسط فهیمه سادات طباطبایی
|
چه فرقی می کند؟یک نویسنده آماتور یک دانشجو یک خبرنگار یک منتقد اجتماعی یک دختر معمولی...که گهگاهی سوتکش را بر می دارد و برای دوستانش آهنگی را می نوازد. بعضی موقع ها این نوا بردل می نشیند بعضی وقتها دردناک است و بعضی موقعها دلخراش و حتی مضحک...مهم این است که سوتکم را با هیچ ساز دیگری عوض نمی کنم!