سه تضاد در یک سکانس!
اولی با روی خوش می گوید شما سه حق داری. اعتراض، انتقاد و مخالفت که ما باید هر سه را گوش بدهیم و ببینیم مشکل کجاست؟ تو غبغبت را باد می کنی از این حق آزادی بیان! و هرجا می نشینی کلی فخر می فروشی...
دومی بعد از چند تیکه جانانه ، یک ساعت زیرباران می ایستد، انتقادها و اعتراضهایت را دانه به دانه-مصداقی- با سعه صدر گوش می کند.
سومی اما می گوید که شما حق نداری نسبت به شرایط انتقاد کنی!!! فقط حق داری سئوال بپرسی!!!ما هم اگر دوست داشتیم جواب می دهیم!!! اگرنه هم که ....
اولی می رود که ببیند مشکل کجاست. اما هرروز اوضاع بدتر و بدتر می شود و او دربرابر این شرایط برای بهم نخوردن دیسیپلین و نظم مدیریتی و نظام بالا تا پایین چند هفته تنها سکوت می کند و تو منظورش را نمی فهمی! پشیمان از اینکه چرا اصلا اعتراض کردی، انتقاد داشتی و مخالفت نمودی... اوضاع غبغب هم که...فخر فروخته را هم که مپرس.
دومی در حین بیان انتقادهایت اول محترمانه کلی حالت را می گیرد، بعد یک عالمه بالن شخصیتت را باد می کند، بعد با این لحن که بچه تو خامی و تجربه نداری تو را با استدلال منطقی نسبت به شرایط قانع میکند.
سومی برگه اخراج می دهد دست آن یکی و می گوید به سلامت!!! و این یعنی هرچه قدر هم که اینجا تجربه اندوختی و موفقیت کسب کردی ببر بگذار لب کوزه آبش را بخور! اصلا هم مهم نیست که ما چقدر بابت تو و دیگران هزینه کردیم و می کنیم...یکی دیگر می آید از نو هزینه می کنیم! در این کشور چیزی که زیاد انجام می شود صرف هزینه است موقع بهره برداری آفت به جانش می افتد.
بعد تو دچار سرگردانی می شوی که اینجا نظام دموکراسی و آزادی مبتنی بر تصمیم نهایی اصلح تر!!! یا نظام اقناعی به شیوه گفتمان و دیپلماسی اما از موضع بالا و یا اصلا نه دیکتاتوری محض! است. چطور می شود در یک نظام جمع این اضداد را باهم داشت؟
بعد که خیلی خوب گیج شدی به این نتیجه می رسی که در ایران هرچیزی شدنی است جمع اضداد که هیچ محالات هم با هم دست و روبوسی می کنند.
سعی می کنی در حالی که توی خیابان برای خودت سوت می زنی ، خودت را با این حرفهای عامیانه قانع کنی که تو سخت نگیر دنیا همش دو روزه یک روز و 23 ساعت و 59 دقیقه این طوری و یک دقیقه به مثابه 60 ثانیه باز هم همین طوری!
--------------------
پ.ن:
- این رو یکی از دوستان برام تعریف می کرد. دیدم تمام مملکت دچار این معضله. گفتم نمونه کوچیکش رو بیارم خودتون بذارین در یک قالب بزرگتر...شخصیت سازی کنین خودش در میاد.
- سامسونگ برای گوشیهای دو سیم کارتش یک تبلیغ بیلیبورد زده .خیلی قشنگه. "دو پادشاه را در یک اقلیم گنجاندیم!"
- "آدمک" عینک دودیش رو کله صبح میزنه رو چشمش یک ساعت بعد از اذون مغرب برمی داره...کلا دنیا رو دودی دوس داره انگار...معنی فلسفی اش اینکه "تابش شدید واقعیتهای موجود جامعه من رو آزار می ده...عینک می زنم که نور تند و تیزش حداقل کمتر اذیتم کنه."
- دنبال تمام راهها و مسیرهای منتهی به "انا انزلناه فی لیله القدر-قدر یکدیگر بدانید" هستیم. به قول شاعر" جوینده یابنده است."
- بابام خبرنگار شده، سوژه می ده توپ، تازه فهمیدم قسمتی از ویژگی هام ژنی است!نتیجه سوژه های پدری را در مهر۱ مهر۲ ببینید. البته برخی از دوستان همه چیز رو به نام خودشون می زنن ولی عیب نداره این از ارزش کارشون کم نمی کنه!
چه فرقی می کند؟یک نویسنده آماتور یک دانشجو یک خبرنگار یک منتقد اجتماعی یک دختر معمولی...که گهگاهی سوتکش را بر می دارد و برای دوستانش آهنگی را می نوازد. بعضی موقع ها این نوا بردل می نشیند بعضی وقتها دردناک است و بعضی موقعها دلخراش و حتی مضحک...مهم این است که سوتکم را با هیچ ساز دیگری عوض نمی کنم!